تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل
تراویس بیکل

تراویس بیکل

تراویس بیکل

فاز اندی بسته،حاجیت اینجا فقط گنگ میرقصه

حاجی ما برگشتیم

دیگه هم رفتنی نیستم،تراپیستم گفته باید افکارت رو بنویسی که سبک بشی،کی خودش رو بُکُنم خدا میدونه.

راستی ترانه save your tears از weekend خیلی قشنگه خصوصا اون ورژنش که با دختردافه اریانا گرانده خونده.

آدم بدکار، ملزم به دروغ‌گوئی است.

از زمانی که کرونا گرفتم یعنی از تیر ماه تا الان حالم خوب نشده و پست کووید سندروم دست از سرم برنمیداره و دچار عوارضی چون تب و تعریق و عفونت هایی شدم که ناشناخته هستن

عزیز دل حامله بود و بچه مون توی سه ماهگی مُرد،خیلی غصه خوردیم جفتمون.حیف بود.چقدر خوشحال بودیم به خاطرش،صدای قلبش رو ضبط کرده بودیم و هی گوش میدادیم و کیف میکردیم و می خندیدیم.ولی قسمت نبود،قلبش بدون هیچ دلیلی وایساد

دیگه مثل سابق نیستم و خیانت نمیکنم و دنبال دخترا و زن ها و پسرای خوشگل نیستم.مدتهاست که فقط زندگی ام رو میکنم،میرم سرکار،میام خونه،فیلم و سریال میبینم و استراحت میکنم.

هر از گاهی میرم تراپی،نیاز نیست به مشکل بربخورم بعد به فکرش بیفتم.هر از گاهی میرم حرف میزنم و بهم چیزای خوبی میگه تراپیست،زندگی و حالم بهتر شده.

مستاجری دارم که بعد از اتمام قراردادش از خونه بلند نمیشه و اجاره هم نمیده و میگه هر کاری میخوای بکن.توی این کشور مزخرف هر قانون احمقانه ای مثل مهریه و مصوبات ستاد کرونا و غیره درست میشه و تصویب میشه ضررش فقط به من میرسه.

سلام

سلام

گاهی اوقات، اندیشه مفید است اما برای خوشبخت شدن نباید زیاد اندیشید

خرده روایت دلتنگی اول:ماه هاست که در وبلاگ هیچ چیزی ننوشتم و حذفش کرده بودم.امیدوار بودم واقعا بعد از ۳۰ روز به طور کامل حذف بشه تا دیگه نتونم بیام و بنویسم ولی نشد.

خرده روایت دلتنگی دوم:دو چیز رو در مورد خودم متوجه شدم.این که تا حدودی افسرده هستم و تا حدودی هم سکس ادکت هستم.هر روز یه نصف قرص آسنترا ۵۰ میخورم.حالم خیلی بهتر شده و افکار هولناک جنسی کمتر شده و کمتر افسرده ام.

خرده روایت دلتنگی سوم:هر وقت آشپزی میکنم و کنار گاز هستم اتفاق عجیبی رو می بینم.گاهی پشه هایی دور سرم پرواز وز وز میکنن و با سرعت میان و خودشون رو میندازن توی شعله های گاز.هیچ وقت نفهمیدم چرا.اما ظاهرا رنج تحمل ناپذیر زیستن حتی برای پشه ها هم سنگین تر از توانشون هست.

خرده روایت دلتنگی چهارم:هر وقت که آدمی بچه نمیخواد،حاملگی های ناخواسته و سقط جنین و در به در دنبال قرص سقط بودن همیشه انگار در تعقیبش هست و زمانی که عاشق بچه میشه،و امادگی بچه دار شدن پیدا میکنه هیچ چیزی نصیبش نمیشه جز تخمدانی که تخمک رو نگه نمیداره و اسپرم هایی که جون ندارن از جاشون تکون بخورن.

خرده روایت دلتنگی پنجم:کرونا تموم نشد و یک سال هم گذشت از ورودش به ایران،در اطرافیان من همه مبتلا شدن،بیماری هولناکی هست که فکر میکنم خیلی طول بکشه تا تنهامون بزاره.برای هفته ها بیمار بودم و حدس میزنم کرونا گرفته بودم.بعد از اون دیگه آدم سابق نشدم هنوز.

خرده روایت دلتنگی ششم:خونه ام رو عوض کردم و اومدم یه محله بهتر و خلوت تر و قشنگ تر.حس این خونه جدید رو دوست دارم و توش خیلی راحت هستم.حیاط هم داره خونه و باغچه هم دارم.ولی هیچ سلیقه ای ندارم برای تزئین حیاط و هیچ ایده ای هم ندارم.

ناموسا فاز گرگ وال استریت برندارین و پولای زبون بستتون رو به کص گاو نزنید.اقتصاد دنیا فلج شده،ایران که خیلی وقته ریده اقتصادش.چی تو مغزتون میگذره که میرین پول توی بورس میزارین.

زندگی مانند کودکی است که اگر می‌خواهید به خواب نرود پیوسته باید او را سرگرم داشت

خیلی خیلی خیلی حالم بد بود این چند روز اخیر و تپش قلب داشتم و امیدی نداشتم به هیچی.عزیز دل واسم یه روضه حدودا یک ساعته خوند و یه ورق قرص کوچولوی آبی بهم داد و گفت روزی سه تا بخور.اسم قرص ها هست کلرودیازپوکساید.از وقتی که میخورم واقعا حالم خوب شده.واقعا معجزه شده واسم.نمیدونم قرص چی هستن و چی کار میکن و قراره چی بشن ولی حالمو خوب کرده اما از شما چه پنهون که کیرمو خوابونده و دیگه خودسر و خودجوش نیست.نمیگم شما هم بخورین اما قرص انگار خیلی اثر داره که این قدر آدم قرصی داریم توی جامعه

افسوس که نامه جوانی طی شد

همیشه از مرگ و مردن متنفر بوده ام و حیات را حتی به شکل نباتی اش ستوده ام.اما چند وقتی است که از زندگی و آدمها و بیشتر از خود نفس زندگی و این گونه دست و پا زدن بیهوده خسته شده ام.وقتی می بینم هر روز صبح تا شب باید کار بکنم و به هیچ جایی نرسم.وقتی میبینم هر از چند گاهی سروکله آن زن با پلیس پیدا میشود و مرا بیگناه به کلانتری میبرند و چون دزدان و موادفروشان با من رفتار میشود و مجبورم تمام طلاهای زنم و پس اندازم را بدهم تا پول یک سکه را جور بکنم.وقتی میبینم هیچ ارزش و احترامی به عنوان یک انسان در کشورم ندارم و در دنیا هم به پشیزی برای منِ ایرانی ارزش قائل نیستند سخت دلگیر میشوم از این روال کندِ مرگبار زندگی.

قصدی برای خود ویرانگری و نابودی ندارم،اما دیگر زندگی رو پوچ و بی هدف میبینم.پر از ملال و ناامیدی و تکرار رنجهای متفاوت.هر زمان که مرگم فرا برسد با آغوشی باز به پیشوازش میروم.کاش جای یکی از این بیشمار انسانی بودم که عاشق زندگی بودند و با مرض کرونا از این زندگی رخت بربستند.

اگر تا حالا مست نکردین یا نشئه نکردین یا چت نکردین یعنی کیرم تو زندگیتون البته حیف کیرم شاشیدم به زندگیتون.

آی ام سو مادر فاکر اند آیم گورجس مادر فاکر میدلیست مِن

اگر نفهمیدین که خیلی مستم خیلی خرین 

والسلام

عاشق همتون هستم

این آبجوهایی که توی چند پست قبل گفتم  خیلی متاعه

خداوند روزه را واجب کرد تا به وسیله آن اخلاص خلق را بیازماید.

آقا ما نخوایم به مهمونی خدا دعوت بشیم کی رو باید ببینیم؟؟

هرگز زندگانی برای کسی که از دیار خود مهاجرت کرده مانند دیگران نیست

درد دل اول:دیگه خسته شدم.دلم میخواد خودم و عزیز دل از این کشور بریم.

درد دل دوم:یه بار باید کیرمو راست بکنم و با ترانه Dont Stop me now حسابی برقصم اونم لخت مادرزاد.

درد دل سوم: من هم متاهل بودم و هم مجرد و هم بین این دو دوره زندگی کردم.هر وقت متاهل باشی خیلی بیشتر فرصت دختر بازی واست پیش میاد.خیلی عجیبه.

درد دل چهارم:مادر مهریه و مهریه بگیر رو سگ گایید،سکه شده نزدیک ۷ میلیون تومان