دیروز برادرم رو آوردم سازمان بردمش پیش آقای دکتر،امیدوارم همین جایی که من هستم بتونم اینو هم با پارتی بازی ببرم.
برادرم رو خیلی دوست دارم.حاضرم بیکار باشم و بی پول ولی این خوشبخت باشه.
با گلی آشتی کردم
تو تجریش دیدمش
با هم چرخیدیم و خندیدیم
کینه ها و کدورت ها از بین رفت
بهم گفت که یه کار خوبی کرده و پیش یه نفر از من تعریف کرده که خوشحالم کرد
احساساتم رو کنترل کردم و خیلی بهتر بود و بیشتر خوش گذشت
خرید کرد
راضی هستم از زندگی
هیچ حرفی واسه گفتن ندارم جز این که خوشبخت ترین مرد زمین هستم
دیگه خر بازی درنمیارم که از دستش بدم،این آخرین فرصت واسه منِ.دیگه نباید از دستش بدم.
گلی رو دوست دارم.
بدترین چیز تو زندگی اینه که همه چیز رو خودمون تجربه بکنیم.
در رابطه با موضوع گلی دو نفر رو هیچ وقت نمیبخشم،نفر اول خودم هستم که مثل یه نوجوون احمق احساساتی سبک مغز کسخل بی شعور بی فرهنگ عمل و رفتار کردم،اما نفر دوم اون دوستش بود،همون که هیچ وقت ندیدمش اما میتونستم احساس کنم که مدام در حال شستشو دادن مغزی گلی بود،از همون لحظه ای که عکسش رو تو فیسبوک دیدم متوجه شدم که یه عفریته ضربه خورده هست،همون دخترهایی که سادیسم دارن و پشت اون چهره لعنتیشون یه موجود کثافت خوابیده.یه هرزه،آره یه هرزه،هرزه بهترین لغتی هست که الان به ذهنم رسید.اون عوضی بستر رو آماده کرد و منم مثل یه احمق رفتار کردم و همه چیز اونجوری شد که اون هرزه میخواست.اون تمام تلاشش رو میکنه تا گلی رو به یه کثافت مطلق مثل خودش تبدیل بکنه.
موقع برگشتن از سینما بگی نگی پکر بودم با این که دیدن فیلم خیلی بهم حال داده بود.به خاطر این که اون محله و خیابون ها همشون من رو یاد گلی می انداخت.اون پارک کنار سینما جایی بود که با گلی رفتیم و همش یاد اون بودم و حتی فیلم ادوارد دست قیچی هم زنده کننده خاطرات گلی بود که یه بار واسم داستان فیلم رو تعریف کرد.موقع برگشتن هم بهش یه مسیج دادم که جوابی نداد.البته بهش حق هم میدم.
خاطراتش همیشه با من هست اما عذابم نمیدن.
کد وب گذر رو پاک کردم.
به درد نمیخورد.هیچ سودی واسم نداشت.من که نه دوستی دارم و نه دشمنی واسه چی همچین چیزی داشته باشم.هر کس وبلاگم رو خوند دستش درد نکنه،چه اهمیتی داره چطور اومده یا آی پی اون چی هست.
دیروز رفتم سینما پردیس قلهک و دو فیلم "ادوارد دست قیچی" و "سرگذشت پای" رو دیدم.
فیلم "پای" واقعا عالی بود،پر از صحنه های زیبا.از اون فیلمها بود که دقیقا از لحظه شروع جذبت میکنه و تا لحظه آخر ارش لذت میبری.خوبی فیلم دیدن تو پردیس قلهک اینه که اون جمعی که اونجا هستن نیومدن سینما که لاس بزنن تو تاریکی یا پفک و چیپس بخورن و هی حرف بزنن و دیگه این که کیفیت فیلمهایی که میزاره خیلی عالی هستن و صدای خوبی داره و این که عقب افتاده نیستن و فیلمها به طور معقولی سانسور شده هستن.
خلاصه این که اینقدر این فیلم صحنه های زیبا داشت،اینقدر خوب بود،اینقدر قشنگ بود که اگه یه روزی شنیدم یه سینمایی این فیلم رو میخواد پخش بکنه دوباره میرم.دیدن این فیلم فقط تو سینما و تلویزیون های عریض لذت بخشه.
امروز آقای دکتر تشریف نیاوردن و بنده حقیر هم پیچوندم و رفتم پارکینگ پروانه و خوشم هم اومد و یه مسیج به گلی دادم و جاش رو سبز کردم که البته بدون جواب موند،بعد هم برادر و خانوادش و مادرم به من ملحق شدن و کلی گشتیم و خیلی خوب بود.
جای خوبیه این جمعه بازار.
یه سایت جدید پیدا کردم به اسم بادو،من تازه اینو پیدا کردم ولی فکر کنم قدیمی باشه.سایت باحالیه،مثلا عکس دخترا رو میاره و بهشون امتیاز میدی،منم که بلا استثنا به همه نمره 10 میدم،البته از 10 نمره.
تمام دیشب خواب سرور رو میدیدم،وقتی هم از خواب بیدار شدم،دیدم یه گودی به عمق چند سانتیمتر اریب روی پیشونیم افتاده که نشون میداد تمام دیشب رو من حتی یه تکون کوچیک نخوردم و پشت سر هم فقط خواب دیدم.خواب هایی که توشون فقط نا امیدی و حسادت موج میزد.نمیدونم چرا و چی شده که بعد از سالهای سال دوباره به یاد سرور افتادم.البته اگر بخوام صادق باشم،سه نفر هستن که من هر روز بهشون فکر می کنم،هر روز تو اتوبوس،مترو و وقتهایی که مثل همیشه تنها هستم ذهنم میره سمت این سه نفر،سرور،پسر داییم که همسن من بود و پسر خیلی شاد و بذله گو و خوش مشربی بود اما هیچ وقت نفهمیدیم که چرا سال 87 خودکشی کرد،اونم زمانی که 23 سال داشت.پدرم که تو 58 سالگی سرطان گرفت و مرد.همیشه و هر روز به این سه نفر فکر میکنم.و گاهی اوقات هم به آدمهایی که جلو چشمم جونشون رو از دست دادن یا اون مریض هایی که با خودشون و خانواده هاشون صمیمی بودم،اما متاسفانه جونشون رو به خاطر بیماری از دست دادن.
همیشه به این آدمها فکر میکنم.