گذار به آرامش

سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:33 ق.ظ
صبح بعد از روزی که فکرمیکردم اخراج میشم،اما نشدم اومدم پارک دانشجو تاسیگاری بکشم وبرم خونه،هواسردبودوزمین خیس وبادسوزناکی می وزید ودرهمون حین چند جوان جویای کار دیدم که نیازمندی های همشهری به دست دارن،پشتم ازتصور همزادپنداری با اون اشخاص لرزید،به مدیر داخلی خوشگل٢٤ ساله زنگ زدم و چندین بارمعذرت خواهی کردم.باشدکه تاپایان سال اخراج نشوم.

پی

دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:46 ب.ظ
اخراج نشدم،اصلا به روم هم نیوردن،مدیرداخلی خوشگل هم رفت مرخصی،عروسی خواهرش

همه آدمها بد هستند حتی اگرخلافش ثابت شود

یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 06:34 ب.ظ
طبق معمول همیشه سر کار با مشکل روبرو شدم،دروغ و زیرآب زنی دو چیز هستن که تو تمام محیط های کاری وجود داره و دوباره دامنگیر من شدن.با مدیر داخلی که یه دخترخوشگل ٢٤ ساله هست دعوای سختی کردم وبه احتمال قوی فردا٢٢آبان اخراج میشم.

منو بگیر از ویرونی،از ابرای بارونی

شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:17 ق.ظ
دیشب شبکه٣،فیلمی به نام "سفرسنگ"پخش کرد که رضافاضلی ایفاگر یکی از نقشهای اصلیش بود.واین خیلی واسم عجیب بود،هرچند بعید میدونم کسی بدونه چرا؟

چه سخته دربه دربودن،همیشه درسفربودن

شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 04:42 ق.ظ
هیچ انیمشین و فیلمی برای من به اندازه"افسانه توشیشان"،تاثیرگذارنبوده.

بلندی موی سیاهت شب یلدا

چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:56 ق.ظ
اون قدر این کار جدید وقت ازم گرفته که الان یک هفته هست خونه نرفتم.همه چیز این کار جدید رو دوست دارم.زندگیم خوب شده،فقط فرصت فیلم دیدن ندارم،چند روزی هم هست که آلبوم "حباب" محسن یگانه را اورجینالش رو خریدم اما فرصت گوش کردنش رو ندارم.خلاصه زندگی رو روال هست،فقط جای فیلم بازی خالیه.

حس عجیب دلتنگی

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ق.ظ
دیروز یه نفر رو بردم به یکی از بیمارستان های شمال تهران،میدونم که خیلی زنده بمونه یک هفته میشه،دلم واسش نسوخت چون خیلی پیربودو مرگ پایان دردهای جسمانیش بود.اماتوراه برگشت واسه اولین بارحس بدی بهم دست داد.ساختمان های بلندوشیک،دخترهای خوشگل،ماشین های مدل بالا،کوه های بلند،نم نم بارون و خنکای شب پاییزی.بعدبه خودم نگاه کردم وبه خودم گفتم زندگی چقدرعجیبه،من اینجاکیلومترهادورترازخانه وکسایی که دوستم دارن آدمی روبغل کردم که پیربودوبوی ادرارمیداداما زندگی طولانی روپشت سرگذاشته وتوی این نقطه زندگی ما به هم گره خورد،توی این شهری که هر دو توش غریب هستیم،اون آخر راه بود و من اول راه.

شیشه پنجره را باران شست

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:16 ق.ظ
بارون خوبی میاد،همون جوریه که دوست دارم.