X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دایی مادرم

سه‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 09:14 ب.ظ

دایی مادرم تو سن بالا فوت شد.

من بچه بودم و این دایی همیشه واسه ما بچه ها داستانهایی تعریف میکرد که درون مایه جنسی داشت.خیلی از گرایشها و فتیش های جنسی رو من زمانی ازشون آگاه شدم که کمتر از ده سال سن داشتم.و همه این ها رو مدیون دایی و داستانهای جن و پری و... هستم.داستانهایی که باعث میشدن چشم من به زوایای تاریک شخصیتی آدمها باز بشه.

دایی مادرم من بیشتر از اون که تو رو از دست بدم.از تو آموختم.یادت گرامی باد.

خاطرات چه شیرین و چه تلخ، همیشه منبعِ عذاب هستند. امّا حتّی این عذاب هم شیرین است.

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 10:20 ق.ظ

چند شب پیش توی جروبحث همسرم به من گفت که کاش با تو ازدواج نمیکردم و با یه پسر شمالی ازدواج میکردم.بعدش ازم عذرخواهی کرد اما خیلی ناراحت شدم.و از اون شب ناخودآگاه همش دارم به خاطراتی فکر میکنم که درون مایه جنسی دارن و مربوط به دوره مجردی من بوده. نمیدونم چه ارتباطی بین اون حرف و هجوم این خاطرات وجود داره.

قدر مادر خود را بدانید. او عاقل تر از آنچه شما فکر می‌کنید و قوی تر از آنچه شما می‌دانید، می‌باشد. خدا را شکر گویید

یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 09:25 ب.ظ

خدا رو شکر که خونه مادرم خیلی نزدیک به خونه خودم هست.وگرنه باید هر شب تخم مرغ میخوردم.اون قدر سوسیس و تخم مرغ میخوردم تا سرطان میگرفتم و میمردم.

همسر من که اصلا عین خیالش نیست.هر شب میره سرکار و منو تنها میزاره.انگار نه انگار که متاهله.هر وقت هم که جروبحثی میشه هی میگه پولای من،حقوق من.هنوز بعد از یک سال حس نکرده که متاهل هست و وظایفی داره.

مادر خوبم دوستت دارم.

حب النفس مطلق

یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 05:31 ب.ظ

بعضی  وقتها که پستهای وبلاگ خودم رو میخونم به خودم میبالم.احساس میکنم فیلسوف برتر زمان خودم هستم.بعد در کمال خودعن پنداری به خودم میگم که این وبلاگ باید میراث بشری بشه.

بهشت هر کس خانهٔ اوست .

یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 04:57 ب.ظ

تصمیم دارم تو مهر ماه خونه رو عوض کنم و از اون جایی که آدم عجولی هستم.نمیدونم خونه ام فروش میره یا نه و این که آیا خونه خوبی گیرم میاد که بخرم.خیلی استرس دارم واسه این مورد خرید و فروش خونه.پارسال به برادرم گفتم که بیا با هم بریم بنگاه و معامله بکنیم اما نیومد باهام.بعدش هم که همسرم جهیزیه اش رو آورد گفت من میخوام برم چشمه آب گرم و نیومد به من کمک بکنه و من مجبور شدم تمام این چهار طبقه رو خودم دست خالی وسایل رو ببرم تا بالا و بیام پایین.

خونه تو تهران خیلی گرونه.متری 9،متری ده.من نمیدونم دلیل این گرونی چی هست؟واین که آیا کشورهای دیگه هم خونه گرونه؟؟؟

شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 07:10 ق.ظ

من دلم سخت تنگ است.....

یادی از گذشته

جمعه 27 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 02:46 ب.ظ

حالا که داره بارون میاد خیلی خوشحالم و یادم میاد یه بار به یه دختری گفتم:"منو فراموش نکن و با اولین بارون پاییزی منو به یاد بیار".فقط نمیدونم اینو به کی گفتم.

آدم تا جوان است، چون به زندگی خیلی نزدیک و از مرگ خیلی دور است، رجزخوانی می‌کند.

جمعه 27 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 10:06 ق.ظ

فکر گناه آلود اول:در مورد خدمت سربازی زیاد گفتم و دوباره میگم که خدمت من خیلی خوب بود اما آموزشی ام خیلی سخت بود.همیشه با شنیدن دو ترانه یاد دوره آموزشی می افتم.یکیشون اون ترانه شادمهر عقیلی که میگه:"آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره،عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره" و اون ترانه از ابی که میگه:"منو حالا نوازش کن،همین حالا که تب کردم،شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست".

تو دوره آموزشی خیلی خیلی مریض شدم و در حال مرگ بودم و یادم میاد که با حالت زار و پریشون و لاغر رو تخت درمانگاهی وسط کویر افتاده بودم و یه خانم پرستار که نه قیافه اش یادم هست و نه فامیلش بهم یه قرص قوی داده بود و من تو حالتی از خلسه فرو رفته بودم که نه خواب بودم و نه بیدار و تو همون حالت عرفانی رو به مرگ این ترانه ابی تو مغزم میچرخید که منو حالا نوازش کن،همین حالا که تب کردم.حالا که بیشتر از پنج سال از اون موقع میگذره با خودم میگم که ای کاش همون موقع میمردم و از این زندگی و آدمهاش و سختی ها و دردها و رنج ها و تحقیر شدن ها و روزمرگی ها و همه کثافت هایی که تو زندگی دارم رها میشدم.


فکر گناه آلود دوم:سال هشتاد و شش بود،من با یه دختر به اسم سحر دوست بودم.توی مینی بوس نشسته بودیم و شب زمستونی خیلی سردی بود و داشتیم میرفتیم به یه شهر کوچیک تو مرکز ایران،دستش لای پاهای من بود و سرش رو شونه من.خیلی خوشحال بودم و خیلی دوستش داشتم.دلم میخواست تا ابد تو اون شب زمستونی تو اون مینی بوس می نشستم و هیچ وقت تموم نمیشد.


فکر گناه آلود سوم:حدودا دوازده ساله بودم.یعنی بیشتر از هیجده سال پیش.جنوب زندگی میکردم و با دوستام رفتم شنا.از یه صخره خیلی خیلی بلند رفتم بالا که هیچ کس جرات نداشت  این کار رو بکنه و با غرور و افتخار شیرجه زدم تو آب.تو اون چند لحظه خیلی کوتاهی که تو هوا بودم و به آب نرسیده بودم آنچنان مست غرور بودم که دلم میخواست هیچ وقت تموم نشه و همیشه تو همین حالت بمونم.


فکر گناه آلود چهارم:من زیاد شمال بودم به واسطه ازدواجی که داشتم و در حال حاضر هم پشیمونم.اما هر بار که شمال رفتم جز شرجی نفس گیر و جنگل دلگیر با درختهای خشک هیچی ندیدم.جز یک بار.اونم اولین باری که شمال رفتم.سال هشتادوپنج بود و من رفتم رامسر اونجا تو جنگلهای شمال خودم تنها قدم میزدم و خیلی مست بودم و وسط مه بودم و سیگار میکشیدم و ترانه دوموج سیاه از گروه Minus1 رو گوش میدادم و خیلی برام لذت بخش بود و اونجا هم دلم نمیخواست هیچ وقت اون لحظه تموم بشه.


فکر گناه آلود پنجم:یک سال و چند ماه پیش،یعنی قبل از ازدواجم با یه دختری دوست بودم به اسم "اِل بور خیلی سفید" که اومده بود خونمون.تو بغل من بود و موهاش رو صورتم.اون قدر احساس سبکی و راحتی داشتم که دلم میخواست همون جا بمیرم و زندگیم تموم بشه.

نفرت2

پنج‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 11:16 ب.ظ

قبل از خوندن این پست لطفا پست قبلی رو بخونید:

همسایه پایینی هم اگر بخواد تو وبلاگش در مورد ما بنویسه حتما اینجوری مینویسه که این زوج عوضی  طبقه بالایی ما هر چند هفته ای یک بار خونه پیش هم هستن اونم از اول شب تا آخر شب فقط به هم فحش میدن و دعوا میکنن.

نفرت

چهارشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 11:47 ب.ظ

مادر جنده حروم زاده.ایشالا که پای همون منقل سکته کنه و گوربه گور بشه مرتیکه جاکش پفیوز حروم زاده دیوث.اونقدر بوی تریاک از طبقه پایین میاد تو خونه من که انگار تو خونه ما بساط تریاک کشی رو پهن کردن.مادر هر چی تریاکی رو گاییدم.

( تعداد کل: 27 )
   1       2       3    >>